جام فراموشی نازنین ترین نرگس مست خیال من

تاريخ : ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ ساعت: ٤:٤۱ ‎ق.ظ

تو را از یاد نبردم ای باران دلتنگی من

من جام فراموشی خود را سر کشیدم

من کارنامه سوخته خویش را به اتش کشیدم

مگر مهتاب نازنین را میشود انکار کرد

من انکار اسمان دل خویش کردم

من شناسنامه  خویش پاره کردم

وگرنه نرگس مستانه ات بر جریده دل ثبت است

ای نازک خیال شهر اشوب من

مرا پریشان مکن

فاصله ها شیشه عمر عاشقی من و توست

ای دورترین ستاره نرگس خیال من

تو میدرخشی اما این منم که تو را نمی بینم

این منم که خاکستر عشق را بر باد دادم

این منم که سجاده تقوای خویش بر باد دادم

این منم که ........ که فراموش شدم

ولی تو..... رهایم کن ای مشرقی ترین خیال نازک من

دل به امید محال نتوان بست

غزلخوانان کهکشان تو فراوانند

وغزلی نو اغاز کن

 با مطلعی سرشار از ارزوهای دست یافتنی

ای نازنین

ای نرگس خیال تنهایی من

...................................................

..................................................

 



بادها در گذرند

تاريخ : ۱۳۸٧/۸/۱٥ ساعت: ٦:٥٢ ‎ق.ظ


باید عاشق شد و خواند
 باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست
 پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند
 باید عاشق شد و رفت
 چه بیابانهایی در پیش است
 رهگذر خسته به شب می نگرد
 می گوید : چه بیابانهایی! باید رفت
باید از کوچه گریخت
 پشت این پنجره ها مردانی می میرند
و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند
پشت دیوار دریاواری بیدار
به زنان می نگریست
 چه زنانی که در آرامش رود
باد را می نوشند
 و برای تو
 برای تو و باد
آبهایی دیگر در گذرست
شب و ساعت دیواری و ماه
به تو اندیشه کنان می گویند
 باید عاشق شد و ماند
 باید این پنجره را بست و نشست
پشت دیوار کسی می گذرد
 می خواند
 باید عاشق شد رفت
بادها در گذرند
 



نامه ای پاره پوره

تاريخ : ۱۳۸٧/۸/۸ ساعت: ٤:٠٤ ‎ق.ظ

با توام با تو

ای مدعی هزار راه نرفته

ای رند بی طریقت  

ای برگ سوخته بایگانی پاره پوره بشر

برو  ... برو ... برو

و در خرمن صلاح و مصلحت خویش

درنگ کن درنگ.......

مرا با تو نسبتی در سوختن نیست

راه ما و مام ما و کام ما و جام ما یکی نیست

چگونه بفهمانمت که....

راه خویش بر گیری و فاتحتی بخوانی و خلاص 

این دیرترین کاریست که زودش دیر است



یاد ایرج بسطامی ..............

تاريخ : ۱۳۸٧/۸/۱ ساعت: ٤:٢٤ ‎ق.ظ

چهره متبسم اما غمگینی داشت .... امده بود برای دیدن استاد ...کلاس درس ماهور بود و نوبت من بود تا راک عبدالله را اجرا کنم ....دنیایی از سادگی را با خود همراه داشت ....اجازه نداد بعد از ورود به کلاس اجرای من متوقف شود .... راک با کمی ترس اجرا شد .... و بعد از اجرا سری به نشانه تایید تکان داد و ...تشویقم کرد ..... و نصیحتی فرمود که هنوز اوایزه گوش جانم هست : قدر این کلاس ها را بدانید .... اواز ایرانی با شماها هرگز خاموش نمی شود

اما دردا و حسرتا که زلزله دلخراش بم جان او را خاموش کرد و لیک راهش همچنان جاوید

 



که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند

تاريخ : ۱۳۸٧/٧/٢٧ ساعت: ٢:٤٧ ‎ق.ظ

نمایشگاه خوشنویسی یکی از دوستان بزرگ و هنرمند دعوت شده بودیم و بعد از استقبال مشغول بازدید از تابلوها شدیم نمی دونم چرا من فراموش کرده بودم که دوست نکته بینم را به استاد معرفی کنم ... من بودم و دوست هنرمند و دوست نکته بینم و جمعیتی در سالن کنار تابلوها و بیشتر انها از شاگردان استاد بودند ....تابلوی اول ..دوم سوم و ... وسط نمایشگاه یک تابلوی زیبایی بود که تذهیب بسیار پرکار و زیبایی داشت و شعر تابلو هم مربوط به جناب حافظ بود البته سیاه مشق کار شده بود .....دوست نکته بین ما دسته گل به اب داده بود حسابی ...و شروع کرد به ایراد گرفتن و اندر باب اشکالات تابلو سخن گفتن .... در حالی که خیلی هم از خط سر در نمی اورد ....با هزار اشاره به او فهماندم که بابا ابروی ما بردی و  در برابر صاحب تابلو مراقب کلام خودت باش ...و او وقتی فهمید که سوتی داده حرفش را عوض کرد و شروع کرد از تذهیب ایراد گرفتن و از حسن و زیبایی خط سخن گفتن .... و دوست هنرمندم نگاه عاقل اندر سفیهی به ایشان انداخت  و من فهمیدم که..... دیگر با غیر اهل هنر به بازار هنر نروم ...



همزبانی بهتر از همدلی ....البته گاهی وقت ها

تاريخ : ۱۳۸٧/٧/٢٥ ساعت: ٥:٢٧ ‎ق.ظ

من و رضا که خدا رحمتش کند داشتیم کتابها رو نگاه میکردیم.....توی غرفه کسی نبود فقط یک پسر بچه لاغر اندام احتمالا 15 و یا 16 ساله .... تقریبا سه ساعت و یا بیشتر راه رفته بودیم و دیگر رمقی نمانده بود .....پسرک را صدا زدم ولی متوجه نشد .... دلم خیلی سوخت با خودم گفتم بیچاره با این گوش ها چیکار میکنه .... با دست اشاره کردم و اشاره دست مرا دید و جلو امد .... با زبان اشاره و بدون هیچ کلامی چند سخن بین ما رد و بدل شد ... رضا هم خسته بود و  حرفی نمی زد .... با زبان اشاره از پسرک پرسیدم ایا سواد دارد یا خیر که سری به نشانه تایید تکان داد و من قلم و کاغذ برداشتم و چندین سوال پرسیدم و او هم بلافاصله جوابم را با نوشتن می داد  ...دلم بیشتر به حال او سوخت سوال اخرم را پرسیدم و روی کاغذ نوشتم که تو استعداد خوبی داری و نوشتن را خوب یاد گرفتی  چی شد که لال شدی ؟....هنوز دستم روی قلم بود که داد زد اقا لال خودتی ....من لال نیستم ..... من بهش گفتم پس چرا ...؟ گفت اقا من هم فکر کردم که تو لالی .........



حکایت زنبور و کبوتر مجروح

تاريخ : ۱۳۸٧/٧/٢۳ ساعت: ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ

توی تاکسی نشسته بودم یکی از مسافرها پیاده شد و کرایه شو کامل پرداخت نکرد و اقای راننده هم چیزی نگفت و اعتراضی نکرد ....نگاهی به علامت تعجب کردم و لبخندی بر لبانش نشست و گفت مهم نیست ... حتما روزی من همین بود .... تعجبم از این بابت بود که گاهی بعضی از رانندگان تاکسی برای دو تومن به خشم میایند ولی چطور شد این اقا ..... بگذریم .... خاطره ای برای من تعریف کرد که برایم جالب بود :

" راننده کامیون بودم و از شهری به شهری بار حمل می کردم ....اهل همه جور کار بودم و دست به هر کار خلافی میزدم ...یک روز در حال بردن بار گندم به یکی از شهرهای جنوبی اتفاق عجیبی برایم افتاده بود .... ماشینم وسط راه خراب شده بود ...هر کاری کردم درست نشد که نشد ...تقریبا ناامید شده بودم  ....خسته و کوفته ... کنار ماشین و روی زمین دراز کشیدم ....و منتظر دوستانم موندم ...همینطور چشمم به اسمون خیره شده بود که وزوز زنبوری نظر مرا به خودش جلب کرده بود ....دیدم زنبور بلند جثه ای روی یکی از کیسه های گندم نشست و گوشه کیسه را سوراخ کرد و به پرواز در امد ... یک بار ...دوبار ...سه بار .و و و...با خودم گفتم  این زنبور و گندم و پی در پی امد و رفت و ....دیدم زنبور گندم را برداشته در چند قدمی ماشین و کمی اونورتر  فرود میاد و بلافاصله برمیگردد تکرار تکرار و تکرار ... این بار از جام برخاستم تا ببینم جناب زنبور این گندم ها را به کجا میبرد .... که ناگهان چیزی دیدم که در طول عمرم ندیده بودم ....دیدم کفتر بال شکسته و زخمی افتاده بر زمین .... و باور کردنی نبود که این زنبور مامور سیر کردن شکم کبوتر مجروح .....انچنان اتشی به درونم افتاد که نگو و نپرس .... و فهمیدم که روزی ما را کس دیگری تامین میکند و ما....در سر سفره رحمت او ییم ....و از ان به بعد زندگی خودم را به سمت پاکی و درستی بردم و .......اعتقاد پیدا کردم به سهم هر کسی در سفره خداوند بزرگ و مهربان ......



به گل مریمی که پرپر شد....

تاريخ : ۱۳۸٧/٧/٢۳ ساعت: ٧:٠٠ ‎ب.ظ

هنوز خورشید در انسوی قله های مشرقی بود و من در بستر خواب نوشین بامداد .....با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم ....محمد رضا بود محمد رضا کلاس دوم دبیرستان بود و برادر دوستی بود که با ما رفیق بود .... محمد رضا این وقت صبح ؟ مگه ..... چی شده .... قرارمون یه ساعت دیگه است .... الان خیلی زوده .... حال و هوای خاصی داشت ....گفت باشه من میرم دنبال محمود ...به هر حال انروز خورشید طلوع کرد و ما هم رفتیم ..... تا نزدیکای ظهر توی اب بودیم .....گروه ما تقریبا اگه خودم را حساب کنم ده دوازده نفری می شد ....جاتون خالی ....ناهار خوردیم و خوابیدیم .... کمی گذشت و ....... محمد رضا  حال و هوای دیگری ÷یدا کرده بود .....ساعت چهار بعد از ظهر بود محمد رضا همه رو دعوت کرده بود به بازی .... اما چه بازی .... بازی سرنوشت .....من اخرین نفری بودم که رفتم توی اب .....همه غرق بازی ....داد و فریاد و خنده و .... و چشمم به محمد رضا افتاد که برای یک لحظه رفته بود زیر اب و .....دیگر از زیر اب برنگشت که نگشت ...... همه اومدیم بیرون از اب .....تنها یک لباس بود که کسی بر تن نکرده بود ان لباس محمد رضا بود که دریا او را به کام مرگ کشیده بود .... و ما موندیم با دریایی از اندوه و حسرت و اشک ......او .....



آرشيو وبلاگ